بالاخره فرصت دست داد
سلااااام عسل قشنگ مامان ، اولا، خییییییییلی ببخشید که بنا به دلایلی دیر سراغ وبلاگت اومدم . دوما، اینکه الان تو حسسسسسسسسابی میتونی حرف بزنی و جملات خیلی با مزه ای بگی که من و بابا رو کلی خوشحال میکنی . یه خاطره از حرف زندن هات اینه که چند روز پیش که داشتم می بردمت مهد ، آقایی رو که نون خریده بود و از کنارمون رد میشد رو دیدی ، یه هو گفتی " دست شما دد نکنه نون "من قیافه ام دیدنی بود اون لحظه . و اون آقا هم لطف کردند و یه تیکه از اون نون بهت دادند. راستی در پست بعدی که سعی میکنم زیاد طول نکشه ،یه عالمه عکس جدید دارم که برات بذارم . پس تا اون موقع ...
نویسنده :
یلدا
21:34


